تبليغاتX
دو تا فرشته

دو تا فرشته

وبلاگی واسه ی حرفای دل x و y

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:57  توسط x  | 

سلام

حوصله تایپ ندارم

عکس های هرمیون گرینجر(اما واتسون)رو گذاشتم که من شخصیتشو تو داستان خیلی دوست دارم

قیاقتا هم عالیه

امیدوارم خوشتون بیاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 22:31  توسط y   | 

کلاس های پر دردسر ، پیدا شدنy ، گرمای هوا و...

سلام بچه ها خوبید؟ امروز بالاخره تونستم y رو پیدا کنم. خودش زنگ زده بود خونمون.  ولی خب من کلاس زبان بودم. می بینید تو رو خدا کلاس رو گذاشتن ساعت یه ربع به ۱۱ . ساعت گرم تر از اون پیدا نکرده بودن . تازه کولرها هم خاموش بود. خلاصه یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید توی کلاس گرمتر از بیرون بود!!! خونه که رسیده بودم داشتم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و همین جور که داشتم با تلفن ور می رفتم که به مامانم زنگ بزنم دیدم شماره ی y افتاده خیلی خوشحال شدم و لباسهام رو که در آوردم بهش زنگ زدم. خیلی خوشحال بودم چون دیگه داشت باورم میشد که رفته کره ی ماه مسافرت.وقتی زنگ زدم دیدم که حدسم درست بود و اون سیم کارتش رو عوض کرده بود . به محض این که احوال پرسیمون تموم شد شماره ی سیمش رو گرفتم که دیگه گمش نکنم . الآن هم که دارم این چند خط رو می نویسم  حول و حوش ساعت ۳.۵ هست و من باید تا ساعت ۴.۵ حاضر بشم که برم کلاس شطرنج. فکرشو بکنید من ساعت ۵ تا ۶.۵ شطرنج دارم و ساعت ۶ تا ۷.۵ کلاس کامپیوتر. مامانم می خنده و میگه«تو خیلی هول بودی و می خواستی بری ۷-۶ کلاس رو با هم اسم بنویسی این هم عاقبتش.» بعدش هم گفت که «من نمیام با معلمات صحبت کنم از اول حرف منو گوش نکردی حالا هم خودت حلش می کنی.» تازه من با خودم فکر کردم که خوب شد من آدم خجالتیی نیستم وگرنه کارم زار بود.در ضمن این رو هم بگم که طرفدارای موسوی بیشتر زیر ۱۸ سال بودن نه بالای ۱۸ سال. توی مدرسه ی ما هم که فقط یک گروه اون هم پیش دانشگاهی ها بالای ۱۸ سال بودن پس از کجا معلوم که طرفدارای آقای احمدی نژاد از موسوی کمتر بودن؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 15:45  توسط x  | 

واقعی یا غیر واقعی مسئله این است

سلام

اول باید به xتبریک بگم که کاندیدایه مورد نظرش رئیس جمهور شد ولی خداییش...

من طرفدار هیچکی نبودم آخرشم به خاطر مدرسه موسویی شدم

اماخداییش  طرفدارای موسوی خیلی بیشتر بودن از احمدی نژادیا

ولی دیگه چه میشه کرد

جریانه مسافرت وکارنامه گرفتنمو می تونید توی ادامه ی مطلب بخونید!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 21:54  توسط y   | 

تابستون ، مسافرت، کارنامه و...

سلام دوستان خوبید؟خوشید؟ این یه مدت که پست نمی ذاشتم رفته بودم مسافرت . جا تون خالی تبریز بودیم. درست روز انتخابات راه افتادیم و تو راه رای دادیم .از طرفی y اینا هم قرار بود برن تبریز می خواستیم همدیگه رو ببینیم اما خطوط پیامک قطع شده بود . گوشیش هم یا در دسترس نبود یا  جواب نمی داد. البته می دو نستم که یه سیم دیگه خریده ولی یادم نبود که شماره اش رو بگیرم. خلاصه نتونستیم همدیگه رو ببینیم اما ...

بقیه اش رو توی ادامه ی مطلب بخونید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:17  توسط x  | 

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

سلام سلام صد تا سلام

هزارو سیصدتا سلام

امتحان ها تموم شد

دلم هممون کباب شد(چه شعر پر معنایی!!!!!)

به سلامتی امتحان های ما به خوبی و خوشی تموم شد

من هم تصمیم گرفت این اتفاق بسیار زیبا رو به همه ی دوستای خوشگل تبریک بگم

خب فقط دعا کنید خوب داده باشیم نمره هامونم خوب شه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:53  توسط y   | 

معنای لغوی واژه های پر کاربرد؟؟؟!!!

مدرسه: یک جاییکه پدر پول پرداخت می کند و پسر بازی می کند .

 بیمه ء عمر:یک قراردادی که شما رو در طول زندگی نیازمند می کند ودر موقع مردن ثروتمند.

 پرستار:شخصی که از خواب بیدار می شود و به شما قرص خواب آور می دهد.

بقیه اش رو بخونید جالب تره (ادامه ی مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 21:13  توسط x  | 

30 مطلب جالب و خواندنی

1) يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2) يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.
4) حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
5) به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!
....

بقیه اش داخل ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:22  توسط y   | 

بدشانسی یا خوش شانسی؟

اين داستان رو قبلا ها يه جايی خونده بودم ولی هرچی گشتم پيداش نکردم !‌ تا اينکه الان تو يه وبلاگ خوندم.

 

كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.

يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.

كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.

كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»

فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.

اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»

كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»

چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:0  توسط x  | 

علت قبول نشدن در کنکور

علت قبول نشدن در کنکور: چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالی كه:

1) سال 52 جمعه داریم و میدانید كه جمعه ها فقط برای استراحت است به این ترتیب 313 روز باقی میماند.

2)...

 

بقیه اش رو توی ادامه ی مطلب بخونید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 16:33  توسط x  |